تبليغاتX


ebi-for-you.Blogfa.Com

قبرستان متروکه

قبرستان متروکه

آماده پرواز به سوی یکتا آفریننده(محکوم به زندگی)

آخرین وصیت من

یـــــه اتاق ســرد ســرد پنجـــره هـــای نیمـــه بـــاز

یـــــه قلم یـــــه کاغـــذ و بـــا یـــه دنیـا حرف و راز

دارم وصیت میکنــــم میخــــوام بـــرم یــه جای دور

اونجایی کــه فرشتــه ها هستن واســم سنگ صبــور

طناب دارو می بینی تـــوی اتاق مال منـــه

میخوام برم پیش خدا این آخــرین راه منـــه

دارم میـــــرم تــــا نبینـــــــی التمــــــــاس دلمــــــــو

دارم میـــــرم تــــا کـــه خـــدا حل کنه این مشکلمــو

فقط یادت بــــاشـــه عـــزیــــز پنجشنبه ها منتظـــرم

وقتی میـــای یــــه شـــاخه رز بذار ســـــر مزار من

یـــــه فاتحه هــم واسم بخون یــاد جوون رفتــــن من

سلام  اینم آخرین پستم دیگه این وبلاگ واسه همیشه متروکه میشه

از همه اونای که تو این مدت تنهام نذاشتن و با نظراتشون کمکم کردم

بی نهایت سپاسگذارم .امید که روزگار و زندگی با ساز خودتون

بنوازه .التماس دعا و بدرود

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:2 توسط ابراهیم احدنوری |

به علت مشکلات تا یه مدت نیستم  اومدم میام به همهگی سر میزنم

 

در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم

 

که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد . اما افسوس، اين شعاع آفتاب نبود، فقط یک پرتو گذرنده،

 

یک ستارهء پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد  و در روشنایی آن یک لحظه ،

 

  یک ثانیه همهء بدبختیهای زندگی خودم را دیدم ٬ نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.

 

اسم او را هرگز نخواهم برد  ٬او ديگر متعلق به اين دنیای پست درنده نیست . 

 

 اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.

 

بعد از او من دیگر خودم را از جرگهء آدم ها، از جرگهء احمق ها وخوشبخت ها بیرون کشیدم

 

و برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم

 

 زندگی من تمام روز میان چهار ديوار اتاقم می گذشت و می گذرد

 

همهء وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک می شد.

 

 خانه ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده 

 

 اطراف آن کاملا مجزا و دورش خرابه است.

 

میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی می کردم و با اين سرگرمی مضحک وقت را می گذرانیدم،

 

 نمی دانم چرا موضوع همهء نقاشیهای من از ابتدا یک جور و یک شکل بوده است.

 

همیشه یک درخت سرو می کشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده به خودش پیچيده،

 

دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود

 

 روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد، ميان آنها یک جوی آب

 

فاصله داشت . آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام، یا در خواب به من الهام شده بود؟

 

 دستم بدون اراده این تصویر را می کشید ٬ و غریب تر آنکه برای این نقاشی مشتری پیدا میشد

 

 و حالا قضیه ای بخاطرم آمد:

 

  نزدیک غروب گرم نقاشی بودم و برای اندکی به کنار پنجره اتاقم رفتم و از پنجره نگاهي به

 

 بيرون انداختم ٬ دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده  زیر درخت سروی نشسته بود

 

 ویک دختر جوان، نه  یک فرشتهء آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود

 

و با دست راست گل نیلوفر کبودی به او تعارف می کرد، در حالی که پیرمرد

 

ناخن انگشت سبابهء دست چپش را میجويد.دختر درست در مقابل من واقع شده بود،

 

 ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمی شد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد

 

 مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد٬ از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر،اورا ديدم ،

 

او همان حرارت عشقی جنون آمیز را در من دميد .

 

لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود ، وقتی که من نگاه کردم

 

 گویا می خواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله داشت بپرد ولی نتوانست،

 

 آنوقت پیرمرد زد زیرخنده، خندهء خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد

 

من در حالی که بطری شراب دستم بود، هراسان از جلوي پنجره جستم ٬نمی دانم چرا می لرزیدم 

 

 یک نوع لرزه پر از وحشت بود، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم 

 

همینکه بخودم آمدم٬ وارد اطاق شدم ، هوا تاریک می شد، چراغ دود می زد،

 

 ولی لرزهء ترسناکی که درخودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود

 

 زندگی من از این لحظه تغییرکرد٬ يک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهء آسمانی ،

 

تا آنجایی که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثیر خودش را در من بگذارد.

 

شرارهء چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش همه بنظر من آشنا می آمد،

 

 مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان اوهمجوار بوده

 

 می بایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم.

 

هرگز نمی خواستم او را لمس بکنم، فقط اشعهء نامریی که از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد

 

 کافی بود. در این دنیای پست یا عشق او رامی خواستم و یا عشق هیچکس را

 

آیا ممکن بود کس دیگری در من چنین تاثیربکند!!؟

 

 ولی خندهء خشک و زنندهء پیرمرد رابطهء میان ما را از هم پاره کرد.

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:6 توسط ابراهیم احدنوری |

خدمت خدای گرامی ..


بیست و سه سال پیش در چنین روزی حکمی به دستم رسید برای ماموریتی نامشخص ..

 

 و من اطاعت کردم هر چند که جز اطاعت چاره ای نداشتم ..

 
 کسی از تو برای من نگفت جز این که گفتند خوبی ، دوست داشتنی و مهربان هستی ،

 

قابل ستایش و پرستشی و من بنده و ناچیز و بیمقدارم !! لطفی کردی و مرا به این دنیا آوردی؟

 

 اما نگفتند چرا ؟ نگفتند زندگی در دنیایی که خود در آن غایبی و فقط از تو می گویند چه لطفی دارد

 

چگونه باور کنم هستی وقتی که هر بار صدایت کردم پاسخی نشنیدم !


چگونه مهربانیت را باور کنم وقتی هرگز اشکی را از گونه های من پاک نکردی!

 

 راستش را بگویم ؟؟ خسته شدم


می خواهی برایت بشمرم دلتنگی هایم را ! غم هایم را ؟ نگرانی ها و افسوس هایم را ! می شنوی؟

 

برای من از نشانه ها نگو! بجای هر نشانه ای که روزی هزار بار نشان میدهی فقط یک بار خود


رخ بنمایان ! قطعا نمی بوسمت  ! در آغوشت هم نخواهم کشید .. فقط توضیح می خواهم ؟!


چرا ؟؟ این آفرینش برای چیست؟بیست و سه سال کم نیست ! یک عمر است برای من !

 

 منی که اینبار اختیار را خود در دست خواهم گرفت .چه کسی پاسخ سوالهای نادانسته مرا می دهد ؟!


چه کسی پاسخ شکست های بی تقصیرم را می دهد ! چه کسی پاسخ اشک هایم را درقبال

 
نامهربانی ها و نامردمی ها را میدهد ؟ دوست داری بگویم قضا و قدر؟ دوست داری بگویم


فقط رضای تو؟

 

آه.....

 

چه امید هایی را ناامید کردی در قلب مادرم ! من بنده ناسپاسی هستم و خواهم بود؟ !

 

اگر با عاشقم با صراحت نگویم با که بگویم؟مگرنمی گویند بزرگی و بخشنده که به دل نمی گیری؟

 

پس ترسم از چه باشد ؟ ازسوالهای بیجوابم ؟ از احساسم ؟ از قلبم؟ ار فکرم؟

 

مگر نه اینکه خود مرا آفریدی؟ پس بهتر است درک کنی!!!!

 

 خدايا  نگاه مهربانت را از من دريغ مكن

 

 

سلام  به تموم دوستای گلم ۲۲ بهمن  تولدمه اومدم از همه کسایی  که تو این مدت  منو تنها 

 

نذاشتنو با نظراشون منو کمک کردن تا هر چه بهتر با خدای خودم رابطه بر قرار کنم تشکر کنم

 

اول ازهمه از دوست خوبم بهناز که واقعا منو مورد لطف خودش قرار داده و تو این مدت همیشه

 

کمکم کرده  تشکر کنم میدونم  نمی تونم خوبی های که به من کرده رو جبران کنم ولی براش

 

آرزوی بهترین هارو دارم واز خدا می خوام تنهاش نذاره مراقبش باشه  

 

بعد از آقا مهدی داداشه خوبم که لطف کرده تولدمو تو وبلاگش جشن گرفته  منو شرمنده کرده

 

از آبجی گل و دوست داشتنیم الناز هم ممنونم واسه  خوبیهاش

 

از آبجی مهسا هم ممنون به خاطره نظراش و لطفی که  به من دارن

 

از دیگر دوستان طناز گلِ ٬زهرا خانوم ٬آقا مرتضی ٬باران جان٬هیچکس عزیز٬

 

رویای دوست داشتنی ٬مریم مهربون٬آقا آرش ٬ آقا سعید و شیوا جان ٬دریای  نازنین٬ بهونه عزیز ٬

 

مرد تنها ٬ فرشته کوچولو ٬لیلی ناز٬نیلوفر گل ٬رویا خانوم ٬سحر ٬ غزل ٬ مسافر تنهایی ٬

 

 آبجی فرح ٬ فاطیمای گلم ٬مهشید دوست داشتنی خودم و  ............  

 

 خیلی از دوستای که اگه اسمی ازشون نیومده  بدونن به یادشون هستم و دوستشون دارم 

 

برای تک تک دوستای گلمم آرزوی بهترین هارو دارم امیدوارم همیشه گل لبخند رو لباتون

 

جاری باشه دست همه عزیزان رو می بوسم و از خدا می خوام تنهاتون نذاره  موفق و سبز باشین

 

 

 در  ضمن دوستای که منو لینک کردن من لینکشون نکردم  بگن لینکشون کنم  و شرمنده شون نشم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:46 توسط ابراهیم احدنوری |